تبليغاتX
امــــپـــراتــور
خــداوندا! مبــهم بود معنــای کلامــت

 

خستگي چشمان ام را پلك مي زنم ، رداي سرخ ، آن روي ديوارهاي نگاره ي پر آب و تاب حرف ها و واژه ها را بالا آورده است ، اين ها شايد روزي تنها نقش هاي برجسته ي ديد ها و احساس ها بوده اند ، آيين اول امپراتوري :چشمان نافذ ات را غلاف كن !كه خستگي چشمانم را پلك ببندم ! رداي سرخ- آويز، مشعل ها روشني مي كنند ، از پشت پلك هاي بسته ،رنگ تند و سرخ آتش دان ها آزارم مي دهد ، قرار است همه چيز رنگ خاموشي بگيرد ، روشني خود نماست ، سايه ي كشيده ي اندام ام ، پيوند محض ديوار هاي بلند و سقف هاي گستر بي عار سراي ام است ، آيين دوم امپراتوري : ترس را غالب باش ، ترسو را پيش از آن كه بر ترس بميرد ، بميران ! تيغ از رو مي كشم ، حمله ور مي شوم ، مردمك چشمانم پلك هاي افتاده ام را دريدن مي خواهد ، امانش نيست ،بايد تمام شود ، اي هر آنچه از آرزوي ماه و پري... مشتم را باز مي كنم تيغ از دست ام رهايي مي يابد ، هر دو دست به يك سو نشانه اند ، پيش تر از خويش به سمت آتش دان خيز مي گيرند ، آتش را مشت مي كنم ، رنگ از روي سراي ام پريده است‌، قرار بود همه چيز رنگ خاموشي بگيرد كه ...آيين سوم امپراتوري : جاي زخم را مرهمي نيست ، روي بازوي دست راست ام ، درست جاي زخم پيشين، ولي عميق تر گرماي ملموسي را  احساس مي كنم ،نور هاي خطي از پنجره هاي سر سرا ها داخل شده اند ، راه مي روم  و فكر مي كنم ! سپيده رو نماست ، تك ستاره اي هم سو سو مي كند‌،‌از آغاز شب نور تند اش حواسم رابرده بود و حالا ...پرده ها را كنار مي زنم !همه چيز رنگ گرفته است ، زمين را مي نگرم ، رد قرمز پاهايي كه مدام يك مسير را رفته اند و آمده اند تا نقش كامل  پاها را با رنگ خون بر هم بزنند !  چشم ام به طوماري نا نوشته است ، قلم  كاتب را بر مي دارم ،‌طومار را پهن مي كنم ، در سرم واژه هايي ست ، كلمات كليدي آخرين هدف من است‌، بايد چيزي بنويسم ! آيين چهارم امپراتوري: ترحم اساس نابودي ست ، فخررحيم ابتداي ويراني ست، شتابان به سمت درهاي اصلي اطراف م مي دوم ! همه را مي بندم ،نفس عميقي مي كشم ! در جاي خود مي نشينم ، صفحه را باز مي كنم ، بالاي صفحه، به خطي عميق و كشيده نوشته اند:

به نام امپراتوري اِ.....

 

قلم را در دست مي گيرم، روي دست چپم ، روي كشاله ي انگشت شست ام ، همان جايي كه از داغ قلم نگاره ي پيشين ام ،به اندازه ي قطره اي ازجوهري سياه نشان دارد ! دو قطره ي سياه مي چكانم تا تيرگي زخم پيشين زير پوست را محو كند !

مي خواهم نوشته ي بالاي صفحه را قلم بگيرم ! قلم را روي زمين مي كشم تا رنگ عوض كند ! آغشته به قرمزي خوني ست كه حالا اطرافم را گرفته است ! خطي بلند مي كشم و شروع مي كنم !

 - به نام عشق-

 

خاطرم آيين پنجم امپراتوري ست : زبان ام را مي گزم !" زره بر تن كن ! مرد آهني احساس نمي خواهد !‌ " « گمانم آخرين كتابي كه خوانده ام - بيوتن-  بود. »  دلشوره ام مي گيرد  از آنكه عاقبت ام شود همه ي سيلورمن هاي شهرِ...! نا خود آگاه چيز هايي زمزمه مي كنم ! انگارم زباني بيگانه است ، دستم را جلوي دهانم مي گيرم و خاموش مي شوم !

تخته نرد را از روي طاقچه اي بر مي دارم و درست رو به روي صفحه و قلم باز مي كنم ! آخرين  برگ برنده ام را ورق مي زنم ، تاس مي ريزم ، از جاي ام بلند مي شوم ، كنار صفحه و قلم مي نشينم ،تاس مي ريزم !‌جفت شش مي آورد !ضربان قلبم تند مي زند !‌فشار خون بالاي ام را احساس مي كنم ! اين ديگر از كجاي قاعده جان گرفته بود ؟ تمام كتاب هاي خطي امپراتوري ام را ، آنچه از خدايان و امپراتوران گذشته ام بر جاي مانده بود ، زير و رو مي كنم ، زبان بعضي شان عبري ست ، دست و پا شكسته چيز هايي مي فهمم ! آيين پنجم امپراتوري ...آيين پنجم امپراتوري... تنها يك كتاب براي آيين پنجم امپراتوري  پا نويس خطي دارد ، حاشيه ي كتاب بيش از حد فرسوده است ، نوشته نا خوانا ست،‌ هر دو دست را به زمين مي كوبم پيشاني ام را نيز ... بلند مي شوم و در جاي خود مي نشينم ، تاس مي ريزم، جفت شش مي آورم، كتاب ها را از اطرافم دور مي كنم !‌آخر اين بازي چه مي شود !؟ از جايي بلند مي شوم ،‌پرده ها را مي كشم ، گوش به ديوار مي گذارم ! صداي نمي شنوم ، خيالم كمي آسوده است، رداي قرمز ام  را روي سرم مي كشم ، شمعي روشن مي كنم ، صفحه و قلم را زير رداي ام مي كشم ، شروع به نوشتن مي كنم ! 

- به نام...      - 

 

بدرودي

امپراتوري

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 20:17  توسط  امپراتوری  | 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 20:56  توسط  امپراتوری