|
خــداوندا! مبــهم بود معنــای کلامــت
|
با سلام
صميمانه از همه ي دوستان ام كه در داغداري تند اين روزهاي درد و آن نفس هاي سنگين ، ناباورانه گي تلخ سفر ، چون تكيه گاهي ،حالا ديگر براي نبودن همه چيز چون عادت مي ماند ، و خيره گي يك سوي دو تاييِ چشم ها را به چهار چوبي محبوس كه نه حرف مي زند ، نه پلك ، به خيالم مي شنود ، كه چقدر زود دير مي شود ! و مي پايدم براي تمام پدرانه گي اش ...چقدر بي تاب صداي اش ام...چقدر كوچك شده ام براي دستي روي شانه ام گذاردن اش..
سپاسم از همه ي محبتي كه لبريز شد از اين مجاز ، عزيز ترين دوستاني كه درد مندي ام را با خود به قسمت نشستند و تسلاي ام بودند...وبلاگ هايي كه با پيام تسليت از دست دادن تنها رفيق بزرگ زندگي ام كه خلاصه مي شود در سه حرفي ساكت " پدر " به روز شدند ، تماس هايي كه قادر به پاسخ شان نبودم ، پيام هايي كه حلقه هاي اشك مجال درست خواندنشان را نداد...
براي همه بودن تان .. بغض اگر امانم دهد ...
بدرودي
وحيد دانشمندي